سيد اميرعباسسيد اميرعباس، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

سيد امير عباس بابا

عكس + خاطرات زندگي سيداميرعباس (قسمت دوم)

  امروز دوشنبه 23 خرداد بود ساعت 9 صبح مامان بزرگ آقا سيد اميرعباس اومد خونمون كه بچه رو ببره بهداشت تا ازش خون بگيرن كه تست كنن بچه مشكلي نداشته باشه البته من و مامانش رو كه نگين تا ساعت 6 صبح بالا سرش نشسته بوديم و نگاش ميكرديم كه گرسنه نشه و گريه نكنه خب ديگه نيست كه نديد پديديم    صبح شده بود اومديم نيم ساعت بخوابيم مامان بزرگ برگشت و گفت بسه ديگه چقدر ميخوابيد و ما رو شوت كرد بيرون از خونه بچه رو برده بودن بهداشت برا تست خون يه سوزن برداشته بودن فرو كرده بودن كف پاي بچه م و مامان بزرگ ميگه اينقدر گريه ...
24 خرداد 1390

عكس + خاطرات زندگي سيداميرعباس (قسمت اول)

    روز جمعه ظهر همگي به قصد ملاقات سيد اميرعباس و مامانش راه افتاديم سمت بيمارستان يه دسته گل با كلاس و كلي آبميوه و هديه و جعبه شيريني و دوربين به دست     ماشاالله بچم به رنگ و رو اومده بود ... ناز و خوشگل شده بود    و همه دورش ريختن و ماچ و موچ و بوسيدن و به به و چه چه گفتن شروع شد   از اينا بگذريم اينا زياد مهم نيست كه چيكار كردن ملاقات كننده ها و چي آوردن و رفتن ميخوام اولين خاطره از زندگي اميرعباس رو براتون بگم تا كلي بخنديد اولين خاطره رو در ادامه مطلب بخونيد...     روز جمعه ظهر همگي به قصد ملاقات سيد ...
21 خرداد 1390

شروع زندگي در براي سيد اميرعباس بابا

    امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد     و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک       چه لطيف است حس آغازي دوباره ... چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ... و چه اندازه عجيب است ... روز ابتداي بودن ... وچه اندازه شيرين است امروز ... روز ميلاد تو ... روز تو ... روزي كه آمدي ... ...
20 خرداد 1390

لحظه شماري ... قسمت دوم

سلام به همگي همراهان اميرعباس بابا   بگذريم از اينكه اين چند روز يه كم تنش و درگيري لفظي تو خونه داشتيم من و مامان سيد امير با يه بنده خدا اما من به اين نتيجه رسيدم كه سلامتي ني ني و مامان ني ني از همه چيز مهم تره ... مي بينين من چه باباي خوبيم ...   ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخونيد... اميدوارم لذت ببريد سلام به همگي همراهان اميرعباس بابا   بگذريم از اينكه اين چند روز يه كم تنش و درگيري لفظي تو خونه داشتيم من و مامان سيد امير با يه بنده خدا اما من به اين نتيجه رسيدم كه سلامتي ني ني و مامان ني ني از همه چيز مهم تره ... مي بينين من ...
31 ارديبهشت 1390

لحظه شماري ... قسمت اول

سلام به همگي يه روز ديگه نزديك تر ميشيم به به دنيا اومدن اميرعباس بابا من كه ديگه خسته شدم از اين همه انتظار خدااااااااا ولي خب به صبرش ميارزه خب داريم خونه تكوني ميكنيم آماده ي آقا سيد اميرعباس وقتي كه بياد ايشالا زندگي عوض ميشه همه خوشحال ميشن براش كادو ميارن منم خودم براش كادو ميخرم ايشالا        بزرگتر بشه مامانش بهش غذا بده و تر و خشكش كنه   منم كم كم براش يه دو چرخه ميخرم تا باهاش بازي كنه يه گهواره خوشگل براش خريدن كه ني ني نازم توش استراحت كنه ميخواستم اينجا عكس وسايلي كه براش خريدن رو بذارم همش آ...
29 ارديبهشت 1390